تبليغاتX
شیطونای زرنگ

چه حالی داد.......

سلام به همه ی دوستای خو دمون

خوبید شما؟؟؟در سلامتی کامل هستید ؟البته امیدوارم که باشید .

وای نمیدونم از کجا بگم ..از شیرینی خوردن تو نماز خونه یا از پول پیدا کردن از کدوم بگم؟؟؟

خوب من از هر دوش میگم((ولی آپم طولانی میشه)) قول بدید که تا آخرش رو بخونید  *****

 

دیروز ساعت ۱۲ اندی بود که ما کلاسمون تموم شد و خواستیم بریم نماز

بخونیم از اونجایی که بهار خانوم وضوشون باطل شده بود (فکرای بد بد نکنیدا )خوب زمستونه

دیگه

خودتون بهتر میدونید که سرما و رفتن به دستشوئی یه چیزه عادیه

 

خوب منم به بهار گفتم من میرم نماز خونه تو هم برو صف غذا ((ما شا الله دانشگاه ما تو غذا دادان واسه

 

 خودش سیستمی داره))

 

من رفتم نمازخونه تا رسیدم دیدم بابا دارن عزاداری میکنن ((اون  دیوار متحرک بین خانوما و آقایون رو هم

 

 برداشته بودن))یعنی مادر یکی از اساتید فوت کرده بود واسه

 

اون مراسم گرفته بودن نمی دونید داشتن آب میوه میدادن شیرینی و خرما هم بود ولی من هیچی

 

نخوردم خلاصه کارم که تموم شد اومدم گفتم :بهار نمی دونی تو نمازخونه چه شیرنیای خوشمزه

 ی بود

اون هم گفت خوب میاوردی خاک بر سر ّّّّّ   من گفتم روم نشد

 

ناهارو خوردیم و پیش به سوی نماز خونه حرکت کردیم 

 

رفتیم دیدیم مراسم تموم شده ولی اون شیرنیا هنوز وسط نماز خونه بودن منم سریع کفشا مو در

 

آوردم و رفتم نشستم درست روبروی شیرنیا .بهارم پشت بند من اومد و با یه حرکت دوت شیرنی ور

داشت

 بقیه دخترا هم که انگار نه انگار اونجا شیرینی هست .من یکی خوردم و شیرجه زدم ودوتا دیگه ورداشتم

 

 و دادام پائین بهار خانوم هم داشت فکر میکرد که آیا بازم برداره یا نه که یه دفعه یکی از این خدماتی

 

های زحمت کش اومد و شیرینی رو برداشت نمی دونید این دخترا به چه تکاپوی افتادن اون گفت آقا می

 

شه یه دونه ما برداریم این .....

منم از فرصت استفاده کردم و یه دوتایی برداشتم و بهارم یه دونه برداشت البته من دوتا رو نخوردم یکی

 رو

دادام به بهار خلاصه بعد از بردن شیرنیا تازه خانوما یادشون افتاده بود که کاش بر میداشتیم  میبینید

 

اینم آخر کلاس گذاشتن واسه خوردن شیرنیا از دستشون پرید و دادان این آقایون خوردن من و بهارم که

 

نفری ۴ عدد شیرنی نوش جان کردیم.واما امروز....امروز ما امتحان قرآن و عترت داشتیم البته ما

فقط به

 خاطر اون ۲ نمره یی که قرار بود تو درسای عمومی اضافه کنن شرکت کردیم نه به خاطر جایزه و این حرفا

امتحان شروع شد البته تو آمفی تئا تر .من و بهار کنار هم نشستیم و یه خانوم هم پیش من نشست

 

از اونجایی که من از اول کتاب خونده بودم و بهار هم از آخر خونده بود در نتیجه سوال های اول رو من باید

 

جواب میدادم سوال های آخر رو هم اون من شروع کردم به خوند و علامت زدن وبعد از من بهار .دو تا

 

 سوال تشریحی بود که مبوط به فسمت بهار بود که بلد نبو د در نتیجه من کتاب رو انداختم. زیر پام و فکر

 

شو کنید با این پوتینام صفحه کتاب رو عوض میکردم بهار که یه دفعه این صحنه رو دید زد زیر خنده

 حا لا

 نخند کی بخند منم بدتر از اون دیگه داشت تا بلو میشد خودمونو جم کردیم من سوالارو

نوشتم و برگ رو

 دادام به بهار تا اونم بنویسه این خانوم بغل دستی ما هم از اون خانوما بود همه ی سوالا رو علامت

 

زده بود ولی دریغ از یه سوال رسوندن اون چند تای رو هم که من خودم با این چشمام یواشکی دیدم

 

خییلی خانوم بدییییییییییییییییییییی بود خلاصه امتحان رو با هر بدبختی که بود دادایم و اومدیم بیرون

 

داشتیم میرفتیم سایت که تو راه من یه دفعه چشمم خورد به سه تا هزار تومانی کناره

باغچه به بهار

گفتم اونجا رو بهار هم سریع خم شد و اونا رو برداشت و گفت این پولا ما ل کیه ؟ کسی پول گم نکرده؟

 

منم دارم میخندم همه هم بر میگردن یه نگاه میکنن و میرن  خلاصه ما یه چرخی تو ساختمون زدیم و

 

پرس و جو کردیم دیدیم که خبری از صاحب پو لا نیست منم برگشتم به بهار گفتم آخ جون پس نصف

نصف

 بهارم گفت چی چی رو نصف نصف باید پولا رو بندازیم صدقه منم گفتم بابا ما که صا حبش رو پیدا

 

نکردیم پس در نتیجه پو لا مال ماست یعنی من و تو حالا این بهار خانوم هم میگه نه کدوم پول من پولی

 

 پیدا نکردم اگه هم پیدا کردم مال خودم چون من پول رو از زمین برداشتم خلاصه کلی سوژه بود این

 

قضییه تا این  ما تصمیم گرفتیم این پول رو خرج کنیم اول از همه با تاکسی اومدیم خونه و بعد

 رفتیم این

 شیرنی فروشی محله و دوتا از این نون خامه ی بزرگا ((البته دلتون نخاد هااااااااااااا))

 

خوردیم انقده چسبید که نگید البته واسه این ۳ تومان  کلی بر نامه ریزی کردیم ها

 

 دارید ما رو به پول مردم چه سیستمی پیچیدیم تازه بقیه اشم نگه داشتیم بعدن خرج کنیم  خلاصه این

 

دو روز ما کلی خندیدیم و کلی حال کردیم جای همه خالی ......

 

خوش باشید

 

          *********سارا********

 


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت


×××تولدم بود×××

سلام سلام 100تا سلام

حالتون که خوب خوب خوب ست واما اینکه چرا من امروز اپ کردم البته باید دو روز قبل آپ میکردمولی خوب دیگه نشد که بشه و اما دو روز پیش چه خبر بود خوب یه کمی فکر کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟

؟؟؟

؟؟

؟

دیگه خیلی فکر کردید بابا

نفهمیدید خیلی بابا باهوشید

خوب معلوم چه روزی بود روز تولد عجوبه ی خلقت زوز تولد سارا خانوم گل گلاب نانس جیگر نازنین و خانوم حا لا یادتون اومد  1 آبان روز تولدم بود البته از اونجای که این بهار خانوم نسبت به ماخیییلی لطف داشتن اومدن و یه آپ کردن ا لبته من نمیدونم چرا آپشون قا بل دیدن نیست از بس که این بهارخانوم لطف دارن به من میبینید((خوب دیگه غیبت بسه پشت این بهار))

بله درست 21 سال پیش از این در روز 1 آبان یه دختر کو چولوی ناناس بامزه و خوش خنده به دنیا اومد از همون بچگی خوش خنده بودم و شیطون خلاصه زیاد از خودم تعریف نمی کنم کلا آدمی نیستم که از خودم تعریف کنم و اینم از روز تولد ما که فعلا تا الان هیچ کادوئی به دستم نرسیده

همه فقط میگن میخریم وعدی سر خر من میدن حا لا کی بخرن نمی دونیم البته من همون تبریکی رو که بهم کفتن واسم بس بود ولی خوب دیگه............

داشتم میگفتم تولدم بود یه تبریک اساسی به خودم

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارا جـــــــــــــــــــــــــــــــــون تولدت مبــــــــــــــــــــــــــارک

 

امیدوارم که به همه ی آرزوهای خوب خوبت برسی و در کنار خانوادت به خوشی و سلامت زندگی کنی

همین

اینم از تیریکات خودم به خودم

و در پایانم یه شعر می نویسم واسه دل خودم

کس نخارد پشت من

جزناخن انگشت من

همین خوش باشید


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


هر کجا هستم باشم

سلام به همه ی دوستان گلم: این چند وقت به دلایلی من نمی تونم زیاد on باشم این بها ر خانوم هم که نگید ما شاالله اینقدر سرش شلوغ که نگیدا لبته تا حدودی حق میدم بهش.

 

 

هر کجا هستم باشم

                 آسمان مال من است

پنجره ، فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.

          چه اهمیت دارد. نم

                گاه می رویند

         قارچ های غربت؟؟؟؟؟؟

 

 

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

لب دریا برویم 

تور در آب بیندازیم 

و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

 


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 23:36 موضوع | لینک ثابت


خوش بودن اونم ازنوع حسابی×××××

سلام سلام سلام

امیدوارم تمام دوستانی که میان و به بلاگ ما سر می زنن  حالشون خوب باشه و خوش و شاد .

این مدت که من و بهار خانوم نبود یم کلی اتفاق برامون افتاده که نمی تونم همشونو اینجا بنویسم ولی خوب در کل خیییییییییییلی خوش گذشته .

اول از همه که من وبهار بعد از 4 سال یکی از دوستا مونو ملاقات کردیم که البته این دوست ما که اسمش لـــــــــــــعیا است واسه خودش یه سایت داره که ما لینکش کردیم دومین لینک تو سایت ماست اگه دوست داشتید یه سر بزنید به این لعیا جون ما.

دوم اینکه مامانم و داداشم و اون یکی داداشم و اجیم و جوجو(خواهرزادام) رفتن مسا فرت ومن و بابا یا همون پدر جان پادشاه با اون یکی داداشیم موندیم خونه البته ما سه نفر هم واسه خودمون برنامه های داریم که با اونا نرفتیم مسا فرت در حا ل حا ضر من خونه تنهام البته

بماند به ما هم که کم بد نمی گذره

سوم اینکه مامان و بابای بهار خانوم هم رفتن به مسافرت همراه یکی از خواهراش و علیر ضا خان  و بهار با دتا خواهر دیگش موندن منزل البته اونا هم واسه خودشون برنامه دارن که نرفتن

واما تو این مدت که ما تنها بودیم کلی کرکر خنده بوده نمی دونید که چه حالی میده

تو این مدت من 2 شب رفتم خونه ی بهارینا وپدر و برادر گرام را تنها  گذاشتم تا باهم یه خورده بیشتر حال کنن

واما خونه ی بهار یناشب اول علاو بر من دختر خا ل های بهار هم بودن که انگار زلزله ی 12 ریشتری اومد بود خونشون خلاصه تا ساعت 4 صبح بیدار بودیم البته اینم بگم که صبح همون شب از ساعت 6 بعد از ظهر تا 8  هم تو فر حزاد بودیم نمی دونید که چقدر خندیدیم چقدر شاتوت خوردیم آلو لواشک گردو همه ی اینای رو که گفتم نوش جان کردیم و حدود ساعت 9 برگشتیم خونه خلاصه که جاتون خالی حسابی در نبود مامانی کلی داریم به خودمون خوش میگذرونیم تا از این لحظات حسابی لذت  ببریم

وا ما شب دوم که من خونه ی بهارینا بودم نمی تونم کامل توضیح بدم که چیکارا کردیم چون کاملا سکرت موضوع ولی اون شب هم خییییییلی خوش گذشت و ما باز هم کلی شیطنت کردیم

 

راستی تا یادم نرفت تولد داداشیم رو از همین جا تبریک بگم بهش البته تولدش 5 مرداد بود یعنی گذشت ولی من از همین جا بهش میگم منظورم داداش وسطیمه یعنی همون که با منو  بابا مونده خونه  :

                                   تـــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــــــد تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                مـــــــــــــــــــــــــبا ر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

همین دیگه چبزی به یادم نمی یاد که بنویسم ولی در کل دار به ما که خوش میگذر امیدوارم به شما ها هم

خوش بگذره

خوش باشید                 ســــــــــــــــــــــــــــــــارا


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


هان؟؟؟؟؟؟؟؟

ســـــــــــــــــــــــلام ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

امیدوارم که حا ل همه خوب باشه و زندگی همتون مثل این روزای تابستون گرم گرم باشه. حال بهار هم خوب یعنی پاش یه خورده اذیتش مکنه ولی خوب بهــــــــــــــــــــــار دیگه تحمل میکن.

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناختم

                           دوســــــــــــــــــــت میـــــــــــــــــــــــدارم

تورا برای روزگارانی که نمی زیستم

                           دوســــــــــــــــــــت میـــــــــــــــــــــــدارم

تورا به خاطر دوست داشتن

                            دوســــــــــــــــــــت میـــــــــــــــــــــــدارم

تو را به جای کسانی که دوست ندارم

                           دوســــــــــــــــــــت میـــــــــــــــــــــــدارم

            *******دل شـــــــــــــــــــــــاد باشــــــــــــــــــــــید*******

 

 

 

 

 

«««««««ســـــــــــــــــــــــــارا»»»»»»

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


پاشو گچ گرفتن................

ســــــــــــــــــــلام  و ســــــــــــــــلامی دوباره به تمامی دوستای که میان و به وبلاگ ما سر میزنند

واما با لاخره امتحانات ما هم تمام شد نقطه سر خط

ولی نمی دونید که از همون امتحان اولی من و بها چه جوری جواب سوال ها رو با هم چک می کردیم

چه حالی میداد چقدر سر جلسه جای من و بهارو عوض میکردند

خلاصه این امتحان دادن ما هم واسه خودش برنامه ی بود

واما فیزیک که .....نگید چیکار کردیم که حسابی گند زدیم نه تنها من وبهار بلکه همه ی بچه های کلاس

خلاصه دیروزم آخرین امتحانمون که ریاضی دادیم و اما داستان .....

موقع بیرون اومدن از دانشگاه من به بهار گفتم بیا بریم اون ور که سایه ست وایسیم تا سرویس بیاد همین طور که داشتیم می رفتیم من یه دفعه صدای جیغ بهارو شنیدم من هم پشت سرش جیغ زدم(بدون اطلاع از قضیه) برگشتم دیدم بهار یه پاش رفته تو داخل این آهن ها هست که میزارن روی این جوبای آب تا این مامورای محترم شهرداری راحت بتونن جوبارو تمیز کنن .نگو یکی از این میله های روش کنده شده و پای بهار هم دقیقا رفت داخل اون

واییییییییییییییییییییی نمی دونید که چه صحنه ی  بود همه دور بهارجمع شدن منم از یه طرف خندم گرفت از یه طرفم این بهار دست من و گرفت منم بهش میگم خودتو بکش بالا بهار هم میگه نمی تونم پام درد میکنه این پسرای بی مزه هم شروع کردن: زنگ بزنید آتش نشانی ؛ یه نفر شیر زن بیاد کمک از این حرفاخلاصه  آخرشم یکی از دختر خانوما اومد و خییلی حرفه ی با دو تا حرکت پای بهاروآورد بیرون ما هم اصلا حواسمون نبود که یه تشکر از این خانوم بکنیم اصلا نفهمیدیم  خانم کجا رفت بعد از این که بهار اومد بیرون حال من شروع کردم به خندیدن ویکی از این آقایون حراستم که دید اونجا خیلی شلوغ شده رو به ما کرد و گفت برید داخل  بشینید اگه پاتون درد میکنه(اشاره به دفتر حراست کرد)بهار هم گفت آره که درد میکنه ولی ما نرفتیم اونجا رفتیم تو محوطه ی دانشگاه و بهار نشست روی یکی از این سکوهای کنار باغچه......

حالا بماندکه من با چه مصیبتی این بهار خانومو آوردم خونشون انقدر آخ و اوخ کرد که نگو و نپرس من شده بودم اعصای خانوم .

رسیدیم خونشون که من به مامانش و آجیای بهار داشتم تعریف میکردم که چی شد ........

یه دفعه بهار من و صدا کرد ومن هم رفتم پای بهارو دیدم نمی دونید که چقدر کبود شده بود من تا دیدم گفتم وای واقعا حق داشتی که ایجوری ناله کنی.............

امروز هم که به بهار زنگ زدم فهمیدم که دکتر پاشو از رون تا قوزکش گج گرفتن فکرشو کنید بیچاره دوست جون من تازه دکترش گفته که شایدم عمل بخاد تا دو هفته پاش تو گج .

چه برنامه ها که من و بهار واسه تابستونمون نریخته بودیم همه اش .......

راستی از همهی کسای که تواین غیبت ما اومدن و به ما سر زدن و ما به وبلاگ هاشون سر نزدیم پوزش می طلبم و بهشون قول میدم که حتما حتما بهشون سر خواهیم زد

همین

 

حا لم خیییییییییییییییلی گرفتس

******همـــــــــــــــیشه شـــــــــــــــــاد باشــــــــــــــــــــید******

 

                           «  ســــــــــارا»


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت


سیب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام وسلامی دوباره.......................

 

 

تو به من خندیدی            

                 

                   ونمی دانستی من به چه دلهره از

 

باغچه ی همسایه سیب را دوزدیدم

 

                    باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

              غصب آلود به من کرد نگاه

 

وتو رفتی و هنوز......

 

          سالهاست که در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

              می دهد آزارم و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم .........که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

       ***** خانه ی  کوچک ما سیب نداشت ******

 

«حمید مصدق»                       

 

 

 

 

راستی  توی این ماه یعنی« خرداد تولد» یکی از دوستان من و بهارهستش البته من نمی دونم که تولد ایشون

 

چندم خرداد هس ولی امیدوارم که به تمام آرزوهاش برسه و خییییلی شادتر ازقبل زندگی کنه در کناره

 

خانواده و البته یه کم هم به یاد دوستاش باشه !!!!!!!!!!

 

                             تولدت مبارک 

  

                           و 1000000000000000 سال زنده و خوش ********

 

 

«««««««««««««««««««شاد باشید و خوش»»»»»»»»»»»»»»

                                     

                   ** سارا**

                       ****

 

 

                             

 

 


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


سلام سلام یه سلام اوشگل با تمام انرژی به تمام شما دوستان خوب

من که یه ذره نه از یه ذره بیشتر کم ا نرژی شدم !!!!!!!

حالتون که خوب ؟؟؟؟؟ سارا جونم خوبه. منم ای بد نیستم .اصلا چرا دروغ اونم به دوستای خودم تو دوستی این حرفا رو نداریم!! من یه مدتی اصلا حال خوشی نداشتم به قول سارا جونم دپسرده بود م ولی الان بد نیستم. راستی از شاه کار امروزمون می خوام بگم امروز امتحان میان ترم داشتیم ، استاد ناقلا مون سه نوع سوال طرح کرده بود که آره ما تقلب نکنیم ولی ... من سوالامو که حل کردم یه نگاه به سارا کردم دیدم که یکی دو تا از سوالارو شک داشت، طبق معمول جلو ی کلاس نشسته بودیم اول کلاس یه خورده بچه ها تیکه انداختن که بابا یه بارم که شده بیاید ته کلاس،  سر جلسه استاد  یکی از پسرارو اورد جلو اونم نشست صندلی کناری من یه نگاه کردم  دیدم می گه  از رو دوستت نگاه کن  به من بگو، اخه برگه ی سارا و اون سوالاشون یکی بود منم دیدم ساراچند تا از  سوالارو شک داره گفتم بیا برگه ها مونو عوض کنیم من یه خورده رو صندلیم کشیدم جلو سارا برگه ها رو عوض کرد  بر گشو چک کردم  سوالایی رو که جواب نداده بود جواب  دادم  اونم سوالای منو چک کرد. اما این آقایون فرصت طلب، همه رو از رو برگه ی سارا کپ زد خدایی چه حالی کردا ولی این وسط یه ذره به ضررم تموم شد سارا جونم سوالی رو که من مطمئن بودم درست زدم  عوض کرده بود و من نفهمیدم چون برگه ی هر دومونو با هم برد تا به استاد بده من نتونستم برگمو یه بار دیگه چک کنم بعد  رفتیم بیرون اقاهِ بیرون واستاده و دیدم اومد جلو  و کلی تشکر که آقا ممنون دستت درد نکنه من هیچی نخو نده بودم بعدم دیدم رفت و به دوستش میگه وای نمی دونی بهار خانوم (البته با اسم بزرگم خوند )چه قدر باحال بهم رسوند ما هم که، خواهش می کنم قابلتونو نداشت. رفتیم تا ببینیم چند شدیم سارا میگفت استاد اول بر گه ی ما رو تصیحیح کنید، پسره ام هر چی شما بشید منم نمرم همونه ولی استاد اول برگه ی همکلاسیمونو تصحیح کرد از 100شد70 تازه برگشته به سارا میگه چرا اون 3 تا سوالو اشتباه جواب دادی ؟؟؟ بعدم برگه ی من منم به دلیل سهل انگاری سارا جونم از100 شدم 70 بعدم برگه ی سارا 80 . منم  هی به ا ستاد میگم استاد اون سوال و من درست زده بودم ولی به دلایلی ....

تازه بچه ها نمی دونید که ما تو درس ریاضی و فیزیک چقدر مشکل داریم وای فکرشو کنید که من قبل از امتحان ریاضی یه سوال و واسه سارا حل کردم بعد استاد همون سوالو سر امتحان داد ولی من اون سوالو اشتباه حل کردم نمرمم که نگو افتضاح فقط از دوستای خوبم می خوام که اگه می تونن به ما کمک کنن در حل تمرینات فیزیک و ریاضی.

  یه خبر مهم دیگه: امروز  تولد داداشی کوچولوی منه که داره 2 سال رو تموم میکنه و می ره تو 3 سال  وای نمی دونید که چقدر دوسش دارم آخه همین یه دونه تو ما پسره... اونه و جونم   دوست دارم علیرضا جونم تولدت مبارک امیدوارم همیشه زنده باشی و همیشه کنارم ....

الهی 100ساله شی نه 120ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی ای کاش می تونستی بخونی تا ببینی که آجیت چی برات نوشته بازم میگم:

این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمی خواد.... دوست دارم

راستی ادامه ی اپ قبلی موند ....


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


بانوی مال باخته ........کیفشو زدن ×××

سلام، سلام، بازم مثل همیشه اول سلام

حال همه که خوبِ خوب ِ ؟؟؟ما هم بد نیستیم به قولی میذگرونیم . این چند روز اتفاقای زیادی   برای ما دو تا شیطونا افتاد ولی به دلیل ِ مشغله ی زیاد نتو نستیم آپ کنیم .حالا می خوام از  یه   مال  باخته براتون بگم ، بله خوب اگه بتونید حدس بزنید که با نوی  مال باخته ی ما کی اند  معلوم میشه زرنگی مثل ما . خوب از کجا براتون بگم:  روز ِ دو شنبه صبح منو  و سارا و آجی بزرگم راه افتادیم به سمت بازار بزرگ تهران ... بماند که از همون اول  سارا خانم  30 دقیقه زود تر از ما راه افتادن البته من گفته بو دم که ساعت 8:30 سر قرار باشه ولی خوب دیگه!!! رفتیم که  با مترو بریم تا خیلی دیر نشه آخه قرار بود زودم برگردیم. وای چه خبر بود آخه دیگه اینقدر شلوغ ؟ سارا و آجیم یه خورده در مورد ِ پولای تو کیفاشون حرف زدن و خندیدن  منم که سعی می کنم سبک سفر کنم کیف همرام نبود ، سوار قطار شدیم  ملت بود که حل میداد بابا له شدم طبق معمول طاقت نیا وردم سارا و آجیمم که یه جای دنج پیدا کردن راحت دارن با هم حرف میزنن حالا توی این حل دادنا خانومه میگه شما سه تا بودید  منم گفتم بی معرفتا منو تو شلوغی تنها گذاشتن  خلاصه رسیدیم خارج از مترو نزدیک بازار  خواستیم دستمال ِ دستشویی بخریم که سارا می خواست حساب کنه که دیدم داره می خنده و می گه کیفمو زدن کیفم نیست منم گفتم باز داره خالی می بنده آخه کی یو دیدید که کیفشو زده باشن بعد بخنده، گفتم کیفتو بده خودم بگردم  واااااای راست میگه نیست !!!! یعنی تو نفهمیدی که کیفت و زدن ، ناراحت راه افتادیم برای خرید با نوی مال باخته که پول نداشتن ما هم دلمون نمی یاد چیزی بخریم  خودتون بهتر می دو نید ( سارا خرید کن ما حساب می کنیم ولی  قبول نکرد) ،آجیمم هی می گفت حسش نیست بیاید برگردیم ..سارا خانومم که  بچه ها به ما ما نم چی بگم ؟؟؟؟؟ ما هم هی می خندیدیم نمی دونید آجیم چه تیکه هایی می نداخت از خنده مردیم رفتیم من یه جفت کفش خریدم (مبارکم با شه) یه دونه از این بند چرما برای آویزم خریدم که سارا جونم نه، نه با نوی مال باخته هم یکی خرید  بعد رفتیم یه کیف ِ پولم خرید اومد حساب کنه به  فروشنده گفت تخفیف بدید من پول ندارم باید قرض کنم ،فروشنده پرسید برای چی ؟سارا هم گفت تو مترو پولمو زدن  فروشنده ِ ام گفت این خانوما عجب آدمای بی عُرضه ایند منم گفتم اِ اِ اِ داره علنن توهین میکنه عجب آدمیه سارا خانومم گفت دستتون درد نکنه بابت این همه لطف  فروشندهِ عذر خواهی کرد و گفت از صبح خیلییا اومدنو گفتن کیفشونو زدن منم گفتم واسه شما که بد نیست .اومدیم تا بریم خونه تو راه از این بستنی دستگاهییا خریدیم وااااای نمی دونید چقدر سارا ازاین بستنییا دوست داره ولی من با خوردنشون چقدر مشکل دارم همیشه میریزه رو لباسام ..رفتیم مترو تا با مترو بر گردیم می خواستیم کارت بزنیم که ردشیم بریم جلومونو گرفتن اول بستنی هاتونو بخورید بعد کارت بزنید سارا خانومم از فرصت استفاده کردن و : آقا کیفِ پولمو زدن چی کار باید کنم ؟ نگهبانه ام

گفت برید حراست ما هم می خندیدیم نگهبانه هم به سارا گفت داخل کیفتون چی بود ؟سارا هم جواب داد 50 تومن پول کارتِ عابرم  چند تا کارت ِ دیگه و .... منو آجیمم که هر هر داریم می خندیم  نگهبا نهام گفت برای همین دوستاتون دارن باهاتون همدردی میکنن ؟ سارا خودش زد زیر خنده و.... بعد راه اوفتادیم تا سوار قطار شیم  قطار اومدو سارا پرید داخل درا بسته شد و منو آجیم جا موندیم سارا داخل قطار داره میخنده و منو آجیم بیرون مخندیمو میگیم زنگ و بزن بیا بیرون همه ام مارو نگاه می کردن  قطار راه افتاد و منم با سارا بای بای کردم یه دفعه گوشیه آجیم زنگ خورد سارا بود هرهر میخنده و میگه من ایستگاه بعد پیاده می شم  ایستگاه بعد بهم رسیدیم باید اون ایستگاه پیاده می شدیم من گفتم ولی اونا قبول نکردن  سارا سوار شد و تو قطار می خندیدیمو بهش تیکه می نداختیم  یه دفعه سر از شوش در آوردیم دیدید اشتباه سوار شدیم ؟ بازم زدیم زیر خنده پیاده شدیم بازم باید بر می گشتیم  جای اول مون ..برگشتیم باز منتظر قطار بودیم که سارا گفت بذارید از این نگهبانه بپرسم که کیفمو زدن چی کار باید کنم ... خسته شدم  بقیش باشه برای آپ بعدی ...

مراقبِ خودتونو کیفاتون باشید .........

«*«*«*«*«*بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهار»*»*»*»*»*


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت


ازدواج دانشجویی...........ای واااااااااای//////

سلام سلام سلام ،سلام به همه

امید وارم حال ِ همگی  خوبِ خوب  باشه ،واااااااااااااااااای ، امروز تو دانشگاه نمی د ونید چه خبربود 

اصلاً بذارید از اوّل تعریف کنم :امروز سارا زنگ زد و گفت چه ساعتی  مثل همیشه                  

سر قرار باشم که بریم دانشگاه  منم  مثلِ همیشه دیر کردم وقتی رسیدم دیدم سارا رفته،

 گفته بود که اگه دیر کنم میره ولی از شانس من  اتوبوس دیر اومد و همدیگرو تو راه

 دیدیم حالا این و داشته باشید : ، ،سلام،خوبی ؟ یه ذره خنده  (بهار) اخم سلام ،حال ِ شما بهتره!(سارا )

دیر کردم خُب ..... جزوشو دادم با یه مطلبی که از دیدنش می دونستم خوشحال میشه

وقتی خوندش خوشحال ترم شد. حالا دانشگا ه رو بگو وای چه خبره یه اتو بوس جلوی

 درِ  دانشگاه یه پلا کاردم جلوش  (کاروان ازدواج دانشجویی دانشگاه آزاد شهر قدس

 واحد شهریار ) همراه ِ یه دسته گل  یه ذره  حرف زدیم(خنده)رفتیم سر کلاس مثل ِ

همیشه صندلی ندا شتیم دو تایی رفتیم که صند لی بیاریم، از کلاس بقلی دو تا صندلی  انتخاب کردیم

 و  تو راهرو کشیدیم چه سرو صدایی راه انداخته بودیم من بکش، سارا بکش همه

نگاه می کردن ولی کسی جرات نمی کرد  چیزی بگه رسیدم به کلاس کل بچه ها صداشون

در اومد چه خبرِ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ما هم اصلا به روی خو دمون نیاوردیم و نشستیم .....چند

 دقیقه ای گذشت و استاد نیومد به سارا گفتم بریم خونه پا شدیم که بریم یه دفعه صدای دست

و اِی وَل با با!!!برگشتیم دیدیم بچه های کلاسن دارن میگن با لاخره یکی پیدا شد که جرات

 رفتن کنه راه افتادیم و رفتیم ......تو حیاط بودیم که

به سارا گفتم بیا بریم ببینیم عروس دومادا چه شکلی اند(طبق معمول فضولیم گل کرد ) منظورم از نوعِ دانشجوییش بودداشتیم

می رفتیم و منم هی به سارا می گفتم که منم می خوام برم مشهد تو راه چندتا از آقا یونِ دانشگاه گفتن

 که بیاید شما هم با ما بریم(ولی ما قبول نکر دیم آخه ما قصد ِ ازد واج  نداریم اونم از نوع ِ دانشجوییش)

یه گوشه وایستاده  بودیم و داشتیم نگاه می کردیم و حرف می زدیم یه دفعه یه زوج اومدن جلو گفتن :خا نوما

 ممکنه از ما یه عکس بگیرید ما هم:خُب بله چرا که نه؟ سارا خانومم رفتن تا عکس بگیرن خانومه هم گفت :فلاشش  حاضرشما فقط این دگمه رو فشار بدیدسارا هم گفت :رو به آفتاب ِ نیاز به فلاش نداره

خا نومه گفت:مطمئنید سارا خا نومم:بله این از دوربین خودم ِ.حالا بزنه و عکسا بسوزن آخه کی،رو به آفتاب عکس می گیرِ(خانوم عکاسِِ ِحرفه ایند دیگه!!!!!!!!!)(تازه آرزوی خوشبختی ام کرد )بعد خواستیم بریم خو نه تصمیم گرفتیم :

 اول بریم یه سر بزنیم ببینیم استاد اومده یا نه ؟ بچه ها راه افتاد بودن تو سالن  که برن خونه استاد رسید  حالا از استاد بگم که یه آدم جدی به قول خودم بد اخلاق  از شوخی کردن بدش می یادو.....وسطای سا عت بو د که یکی از پسرای کلا سو بیرون کرد چه کلا س کسل کننده ای آخر ساعت حضور و غیاب کرد  اسم آخر آقاییی بود که از کلاس بیرون بود استاد خوند اقای ... بچه ها گفتن بیرون از کلاسن استاد گفت پس غایبِ.سارا خانومم همون موقع گفتن اِ......منم پشت بند سارا گفتم اِی وای... استاد به ما نگاه کرد و گفت : اِ....تو کلاسِ من نداریم!!! سارا سرشو انداخت پایین به رو خودش نیاورد منم طبق معمول به استاد نگاه کردم ا ستاد منو طرف حسا بش قرار داد منم گفتم استاد ما نگفتیم اِ... گفت پس چی گفتی منم گفتم من گفتم اِی وای... بعد سارا خندید منم خندم گرفت هی خندیدم استادم عصبانی سر کلاس من این حر فا نیست منم خند  ِ رو لب استاد... بله، سارا نخند!! الان پرتم میکنه بیرون نخند سارا !!!آتیش سوزوندو من سوختم خدایی استاد صدای منو نشنیده بود  ولی از  دستِ این دوست جونم ...........

وای چه قدر نوشتم حوصله می کنی بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بخون دیگه

یه حرفِ کوچولو :داشته باشید همه ی بچه های کلاس فکر می کنن ما داریم درس می خونیم ولی می خونیما ولی نه اونقدر که  اونا فکر می کنن .واای موقع امتحانا ضایع نشیم کلّیه ......سعی می کنیم که ضایع نشیم شما هم برای ما شیطونا د عا کنید ...

همیشه شاد باشید ....///                                        

«.«.«.«.« بــــــــــــــــــــهار ».».».».»

 


 

نوشته شده توسط سارا وبهار در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت